
اسفند است؛ ماه مَـرگـاندن
*
بی سبب نبود شمیم الرحمان
اندر تلالوء «سپیده» چشمان
چه خیال می سرایی ؟
برای خیل اسبان!
رو به آخرین پنجرۀ دنیا یالان
دریا
دریا
آرام و گـریـان
ای موج خسته از عصیانِ بی امان
بر صخرۀ سیاه سنگدلان
...
آه٬ای رسول اندوه!
دیگرت مباد غمی
تا انتها نمانده
بیش از دو- سه پُـکی!
...
همه بوته های گل محمدی
جوانه زدند به سبز رنگی
ای خفته به تیره خاکی
از پی برف و آفتاب و باران
و ز گذر زمان به یک سالگی
کنون شکفتهای
به هیاءت گل خوش رنگی؟
هر چند که عجیب گوشت تلخ بودی!
نخورده می مست بودی!
عربده جوی کوی دوست بودی
راستی!
میرسی برویم یک دمی
سرتجریش ؛ نیمه شبی
قول شرف می دهیم
این بار٬ با هم
زمین و زمان را
به فحش بندیم!
...
این همه گفتم که بگویم
بسیار برایت، دلتنگیم!
*
اسفند است؛ماه شکوفاندن.
|